بازگشتي دوباره
خدا رو شاكرم.
خدا رو شاكرم.
امروز صبح وقتی پرستار بچه ها از در وارد شده و می خواسته که با آسانسور بیاد طبقه چهارم می بینه کسی که در حال سوار شدن به آسانسوره که البته جناب شوهر بوده. بنابراین به دلیل حفظ موازین شرعی و فقهی تصمیم به طی طریق از طریق پله می گیره تا به طبقه چهارم برسه ولی از اونجایی که می بینه جلوی در خونه تغییر کرده و جاکفشی گذاشتیم و غیره ... بنابراین تصمیم می گیره دوباره از طریق پله های به طبقه اول برگرده و ایندفعه با امید اینکه آسانسور خالی باشه و خدای نکرده کسی سوء نظر به اون كه 65 سالشه نداشته باشه با آسانسور به طبقه چهارم برمی گرده. و اینطوری مطمئن می شه که خونه ، خونهء ماست.
حالا این که خوبه بعد از گذشت 4 ماه هنوز اسم بچه ها رو هم یاد نگرفته چه برسه به اسم و فامیل من و جناب شوهر
. به بچه ها می گه کوچیکا و بزرگا
. با همه اینا خیلی مهربونه و به بچه هام خوب می رسه و همین برام کافیه
.
از آنجایی که مدت نه چندان مدیدیست که با 2 عدد از خواهرشوهرها (میگم عدد چون عددی بیش نیستند
) کاملا" در قهر می باشیم
3 عدد خواهر شوهر دگر نیز به تبع آنها کلهم به من عرض سلام ندارند علی الخصوص چون 2 عدد از آنها از من بشدت کوچکتر می باشند در حد بالای 10 سال این قضیه مرا بس می سوزاند
. ولی باز به سبب خواندن کتاب راز و اجرای آن به خود می گویم که آنها عددی نیستند که موجبات رنجش خاطر این جانب را فراهم آورند.
القصه روابط تیره و تار من و این 5 عدد خواهر شوهر، پدر شوهر و مادر شوهر را نیز بشدت در امر دخالت و فضولی در کار خلایق غوطه ور ساخته و از آنجا که پنجشنبه بنا به اوامر و دلتنگی و دل از کف دادن شوهر خان برای دیدن مادر و پدر و همان اعداد و ارقام فوق الذکر ناچار به ترک وطن گردیده و رهسپار دیار مادر شوهر شده بودیم آنها با تمام تلاش به زدن گوشه و کنایه و طعنه و بی محلی و امثالهم پرداختند تا با تمام وجود (و البته هیکل عظیم) موجبات رنجش خاطر و عذاب شدیدی را در من فراهم آورند و البته من نیز بنا به لزوم انتقام و البته سوزاندن متقابل آنها به هیچ عنوان از اعتقاد خودم مبنی بر عدم آشتی دست برنداشتم
.
اینچنین گشت که هیچ کدام از افراد فوق الذکر از اینجانب خداحافظی ننموده و دست از پا درازتر راهی وطن عزیزتر از جانم گشتیم
.
مطابق معمول سایر اوقات هم تمام مسیر را تا رسیدن به وطن با جناب شوهر را به دعوا و گریه گذراندیم
.
این بود یکی از هزاران خاطره غم انگیز من از قوم الظالمین
.
از وقتی کتاب رازو خوندم تو جاهایی که یادم اومده که باید مطابق راز رفتار کنم، اونو اجرا کردم و کاملا" نتیجه مثبت گرفتم. برام جالبه که می فهمم ما چقدر رازهای نهفته پیرامونمون داریم که هنوز کشف نشده و آفریدگار ما چقدر با عظمت و بزرگه که اینقدر علوم و فنون عجیب رو در این دنیا قرار داده.
تصمیم دارم برای تمام اهدافم برنامه ریزی کنم و از طریق راز به همشون برسم
.
تصمیم گرفتم با حسودها صحبت نکنم حتی اگر قرار باشه برای چند لحظه بخندم و شاد باشم
. می دونم که اصلا" ارزشش رو نداره. از طرفی برای خوشبختی همهء مردم و حتی همون حسودهایی که قبلا" براتون گفتم دعا کنم و همیشه کمکشون کنم و از خدا بخوام که این بیماری مزمنشون رو درمان کنه
.
انگار یک بار سنگین از روی دوشم برداشته شده. خیلی ازت ممنونم خدای مهربونم. می دونم که من لایق اینهمه محبت تو ندارم. ولی تو خیلی بزرگ و صبوری و با وجود همه بدی های ما محبتت رو ازمون دریغ نمیکنی. ملتمسانه ازت می خوام که هیچوقت محبتت رو از همه ما دریغ نکنی.
فیلم "درباره الی" رو دیدم. خیلی قشنگ بود بعد از مدتها یه فیلم با یه موضوع که به واقعیت نزدیکه می دیدم. البته اونقدر بچه ها نق زدن و از سر و کولم بالا رفتن که اعصابم رو به شدت تا آخر فیلم خورد کردن. آخه همسر فیلمو ساعت 11 شب گذاشت و اینام که به هیچ عنوان قبل از ما نمی خوابن و تا مطمئن نشن ما خوامون نبرده به خواب نمی رن از خستگی و خواب آلودگی اونقدر نق زدن و اذیت کردن که از هر چی فیلم دیدن بود بیزار شدم.
دارم یه صندوق خانوادگی تو فامیل ایجاد می کنم با مدیریت خودم که از دیشب که مطرحش کردم کلی ازش استقبال شد. توش هم امکان قرعه کشی گذاشتم و هم وامهای بدون بهره یا حداکثر با بهره 1 درصد. همسر هم کاملا" موافقه. اینطوری هم دوره می ذاریم تو فامیل هم همه تو قرعه کشی شرکت می کنن.
دیروز همسر یه فیلم خنک به اسم "هر چی تو بخوای" از کلوپ گرفته بود که به قول صاحب کلوپ خیلی و قشنگ و دیدنی بود!!!!! اونقدر در حین تماشای فیلم شکم بچه ها رو سیر کردم و پوشک اینو عوض کردم غذای اون یکی رو درست کردم و کتاب اون یکی رو خوندم که از محتوای بی مزش چیزی نفهمیدم. یعنی دیگه وسطش یادم می رفت که داشتم فیلم نگاه می کردم.
کتاب دا رو که تموم کردم همش انگار یه چیزی کم دارم دلم می خواد یه چیز خوب بخونم و واقعا" که عالی بود.
یکی از همکارام که از خانومش جدا شده رو الان دیدمش. همیشه خیلی شاد و خوشحاله. همیشه برام سواله که یعنی واقعا" ناراحت نیست؟!!! براش سخت نیست؟؟؟؟؟ البته فکر می کنم همه مردها همینطورین. به هر حال امیدوارم خوشبخت بشه.
دیروز نیروانا در سن 3/5 سالگي رفت تولد دوستش. این اولین باری بود که به تنهایی مجلسی دعوت بود. خیلی بهش خوش گذشته بود. برای اینکه کادوی دوستش رو بهش بده و نگه مال خودمه مجبور شدیم دو تا هدیه بخریم یکی برای خودش یکی برای دوستش. البته می گفت تولد هر دومونه و من کلی روی مغزش کار کردم تا متوجه بشه که الان تولد دوستشه و بعدا" برای اون جدا تولد می گیریم.
چند روزه دارم رو مشکل دفع مزاجش کار می کنم تا مرتب بشه. کارم شده سالاد کاهو و شربت خاکشیر درست کردن و سوپ و آش پختن.